دیگه حوصله ندارم مثل قدیما به زندگی چنگ بزنم

به نظرم یه اتفاقاتی باید بیوفته و نمیشه جلوشون رو گرفت و من با رسیدن

به این باور کمتر خسته میشم ...

 نمی دونم چی شده انگار پذیرشم بالاتر رفته و راحت تر می تونم مسائل

 رو تحمل کنم  می خوام تلاش کنم برای بهتر بودن ولی در آرامش و بی

سر و صدا ... آخرش یه جوری میشه ... برای چی مدام غصه بخورم  و

بگم چرا ؟

اونی که ما رو با این همه ظرافت و دقت آفرید اونی که حواسش به همه

چیز بوده و هست اونی که قبل از اینکه ما اشاره کنیم و حتی به فکر بیوفتیم

همه نیازهای ما رو می شناخت و آمادشون کرد ....

مگه میشه حالا ندیده بگیرتمون و یادش رفته باشه که ما اینجا بهش نیاز

 داریم ؟ 

نه .....

من که باورم نمیشه اون یادش بره ...

شاید این ما هستیم که یادمون رفته باید از کی و کجا کمک بخوایم  .

 


 

نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت