تبليغاتX
آدم بزرگها ؟؟
 

خدایا دیونه شدم .......

 

من چه تلخم امشب

 

و چه اندازه دلم غمگین است


 

نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت


سلام  بازم یه چیز قشنگ خوندم که باعث شد فکر کنم  به خودم وبه کارهام شما هم بخونید مطمئنم فکر می کنید . . .

  پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود ، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی بخاطر جز و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت ...

پیر مرد به دخترک گفت : دختر کوچولوی احمق ، تو که نمی توانی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی آنها خیلی زیاد هستند .

دخترک لبخندی زد و گفت می دانم ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و گفت :

این یکی

اینم یکی

اینم یکی

و . . .


 

نوشته شده توسط سحر در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


یه وقتایی آدم  حرف زیادی برای زدن نداره یعنی داره

 ولی فکر میکنه ارزش زدن نداره . .

فکر می کنه باید سکوت کنه و تنها باشه . . .

 و تو تنهایش راهش رو پیدا کنه . . .

چقدر خوبه همچین وقتهایی یه دعای خوب بدرقه راهمون باشه .

 

خداي اطلسيها با تو باشد

 

 پناه بي کسيها با تو باشد

 

 تمام لحظه هاي خوب يک عمر 

 

 بجز دلواپسيها با تو باشد


 

نوشته شده توسط سحر در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting