تبليغاتX
آدم بزرگها ؟؟
 

اگر شب برای از دست دادن خورشید گریه کنیم

 

      ستاره ها رو هم از دست خواهیم داد


 

نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت


دیروز رفتم امام زاده صالح

حال غریبی بود  اولین باری بود می رفتم زیارت بدون اینکه واقعا خواسته ای داشته باشم آخه همیشه وقتی می خواستم یه چیزی از خدا بگیرم می رفتم زیارت فکر میکردم اونجا صدام بهتر بگوش خدا      می رسه و شاید هم فکر می کردم اونجا مجبوره ببینتم همیشه فکر میکردم از یادش رفتم ..

ولی دیروز ....

یه روز دیگه بود ..

می دونستم خدا همیشه منو می بینه ، می دونستم دوستم داره ،         می دونستم منو به حال خودم رها نکرده ، می دونستم هرچی تو دلم هست رو بهتر از خودم می دونه ولی نمی دونم چرا رفتم اونجا فقط می دونم 3 ساعتی اونجا بودم اونم تنها بدون دوست و یا همراهی ... اولین بار بود اینقدر راحت با خدای خودم حرف زدم براش درد دل کردم با اینکه پر بودم از تمنا نمی دونستم چی می خوام با اینکه دلم پر بود از درد برخلاف همیشه نرفته بودم که اعتراض کنم ...

رفته بودم بهش بگم مرسی خدا جون مرسی که هنوز هم منو می بینی مرسی که هنوز هم تو بازی هستم رفته بودم بهش بگم با اینکه هنوز خیلی کوچیکم  با اینکه هنوز خیلی راه مونده که باید با این پاهای خسته برم ولی می دونم تو همیشه هستی و حواست به منه پس راضیم به رضای تو فقط خداجونم یه کار کن کم نیارم یه کار کن نبرم ....


 

نوشته شده توسط سحر در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 3:38 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting