امروز صبح حدود ساعت 7 مثل هر روز زیر درخت بید مجنون جلوی خونه منتظر ماشین نشسته بودم که برم سر کار خیابون خیلی ساکت بود نظرم جلب شد به دوتا کبوتری که کمی اونطرف تر داشتن دونه می خوردن ... نمی دونم چی شد ولی یهو یاد داستان های قدیمی افتادم که همیشه دوتا کبوتر بالای سر قهرمان قصه ظاهر می شدن و همین جور که بغ بغو کنان با هم حرف می زدن جواب سئوالش رو بهش می دادن یه لحظه دلم خواست یه قهرمان باشم اونم تو یه داستان قدیمی و فکر کنم اون دوتا کبوتر قرار کدوم راز رو بهم بگن ....
اولی گفت : بغ بغو خواهر می دونی این دختره کیه ؟
دومی گفت : بغ بغو اره جون خواهر می دونم ، سحر
اولی گفت : بغ بغو خواهر می دونی سحر کیه ؟
دومی گفت : بغ بغو اره جون خواهر می دونم ، همون دختری که خیلی از سختی ها رو تحمل کرد به امید آینده و رسیدن به آرامش
اولی گفت : بغ بغو خواهر چرا اینقدر تو فکره ؟
دومی گفت : بغ بغو جون خواهر آخه ذهنش خیلی درگیره داره خودشو اذیت می کنه ، همش می گه چرا ؟ برای چی ؟ شاید دنبال چیزهایی که دونستنش خیلی هم کمکی بهش نمی کنه
اولی گفت : بغ بغو خواهر سحر باید چی کار کنه ؟
راستش اینجا فکر کردم چی رو باید بدونم ؟ دنبال کدوم سئوالم ؟ چی آرومم می کنه ؟ انتظار دارم این کبوتر پرده از کدوم راز برام برداره ؟ . . . بعد ادامه داستان تو ذهنم اینجوری شد
دومی گفت : بغ بغو جون خواهر شاید سحر فقط باید یاد بگیره که چطور میشه از زندگی با همه خوبی و بدیش لذت برد ، شاید باید یاد بگیره و ایمان داشته باشه که خدا بزرگترین منبع نور و عشقه و سحر باید بتونه ازش انرژی بگیره و چراغ دلش رو روشن کنه ، سحر باید چشم ها شو باز کنه و ببینه که تمام ستاره های دنیا برای اون دارن سو سو می زنن
اولی گفت : بغ بغو راست می گی خواهر کاش سحر می فهمید چی داریم بهش می گیم .
و بعد هر دو بغ بغو کنان رفتن ...
راستش وقتی به خودم اومدم فقط یه چیز تو ذهنم بود
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 1:37 موضوع | لینک ثابت
سلام شیخ درسته که من مرد نیسم ولی نامرد هم نیستم ...
چشم می نویسم هر چند خیلی سخته شاید می نویسم چون می خوام به چیچینی بگم هنوز آدم بزرگ نشدم ....
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند
تنها آنان که با خود چتری به همراه می رند
به کار خود ایمان دارند ....
( آنتوان چوخوف )
شاید این جمله رو خیلی هامون خونده باشیم اونم به کرار
واقعا چند تامون وقت دعا کردن چتر به همراه می بریم ؟؟
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 2:5 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانه زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
فهرست اصلی
دوستان
وبلاگ پویا
وبلاگ شیخ نبوی
وبلاگ سلمان
وبلاگ علیرضای عزیز
وبلاگ امین خان (برادر سلمان)
وبلاگ ولدالعالم
وبلاگ سیاوش
وبلاگ دوست سلمان
وبلاگ طوفان
وبلاگ پاک
وبلاگ حسین .. چرا
وبلاگ مهدی عزیز
وبلاگ مهدي صدري
وبلاگ امید
وبلاگ اندیشه
وبلاگ شادی (دختر عموی سیاوش )
وبلاگ فاطمه مهربونم
وبلاگ بیژن
وبلاگ امير محمد ابطحي
وبلاگ مسيح
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY