من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد .
چشم ها را باید شست ... جور دیگر باید دید
واژه را باید شست
واژه باید خود باد .. واژه باید خود باران باشد .......
.
.
.
رخت ها را بکنیم :
آب در یک قدمی است
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:39 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم براتون پیش اومده یا نه البته احتمالا برای خیلی ها پیش اومده اونم اینه که یه مطلب یه شعر
یه حرف سالهای سال دنبالتون بیاد و هیچ وقت ازتون جدا نشه
وقتی هنوز خیلی کوچیک بودم وقتی ۸ سالم بود خواسته یا ناخواسته وارد دنیایه آدم بزرگها شدم یادم
به جایی اینکه کتاب قصه بخونم و نوار قصه گوش بدم شعر می خوندم و نوار احمد شاملو گوش می دادم
و از همون وقت صدای شاملو و شعرش تو گوشم و وجودم موند .................. شاید خیلی ها کاست
( سکوت سر شار از ناگفته هاست ) رو گوش داده باشن کاستی که اشعار مارکوت بیکر با صدای احمد
شاملو تو روح آدم رسوخ می کنه ................ این شعر ها هیچ وقت از من جدا نمی شن امشب دلم
میخواد یه قطعه شو براتون بنویسم شاید از شما هم جدا نشه ................
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان
عشق ما
نیازمند رهایی ایست نه تصاحب
در راه خود ایثار باید نه انجام وظیفه
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 3:3 موضوع | لینک ثابت
سلام
امروز از اصفهان برگشتم بر خلاف پویا که وقتی میاد تهران دلش پر غم میشه من خیلی خوشحالم راستش یه جوراییی به این شهر و گم شدن تو شلوغیش عادت کردم اینجا حداقل می تونم خودم باشم خوده خودم اینجا لازم نیست بخاطر چشم و همچشمی و یا خیلی مسائل دیگه دلتنگی هامون رو از رخنه هایش تنفس کنیم ، اینجا می تونی خودت باشی خوب یا بد ، زشت یا زیبا ، اینجا گناه دیگری رو به پایه دیگری نمی نویسن ، اینجا فرصت داری خودت باشی و زندگی رو از چشمهایه خودت ببینی ................ به نظرم این خیلی خوبه .
خیلی خوبه که بتونیم و بخوایم خودمون باشیم و عالی تر این که بدونیم ما هم یکی هستیم مثل بقیهه و هیچ تافته جدا بافته ای نیستیم راستش جدیدا دارم به این فکر می کنم که همه مشکلات از جایی شروع میشه که می خوایم بگیم با بقیه فرق داریم ، از اونجایی که می خوایم بگیم یا بهتریم یا بیشتر می دونیم یا طرز تفکر متفاوتی داریم ولی من به این نتیجه رسیدم که بهترین چیز اینه که بدونیم و بفهمییم که هیچ کس و یا هیچ چیز خواصتی نیستیم ما هم یکی هستیم مثل بقیه فقط شاید اونم شاید دغدغه های متفاوتی داشته باشیم که اینم یه امر طبیعیه ..................... یه حسی بهم می گه دارم خودمو پیدا می کنم حداقل اینه که دارم با خودم صادق میشم و این خیلی خوشحالم میکنه حالا می دونم کیم و از زندگی چی می خوام هرچند هنوز نمی دونم رسالتام چیه و هدف از آفرینشم چی بوده ولی می دونم که یه روز اونم می فهمم مهمترین چیز اینه که الان و در این لحظه بدونم منم یکی هستم مثل همه که دوست داره و دلش می خواهد رشد کنه و موفق باشه.
نوشته شده توسط سحر در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانه زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
فهرست اصلی
دوستان
وبلاگ پویا
وبلاگ شیخ نبوی
وبلاگ سلمان
وبلاگ علیرضای عزیز
وبلاگ امین خان (برادر سلمان)
وبلاگ ولدالعالم
وبلاگ سیاوش
وبلاگ دوست سلمان
وبلاگ طوفان
وبلاگ پاک
وبلاگ حسین .. چرا
وبلاگ مهدی عزیز
وبلاگ مهدي صدري
وبلاگ امید
وبلاگ اندیشه
وبلاگ شادی (دختر عموی سیاوش )
وبلاگ فاطمه مهربونم
وبلاگ بیژن
وبلاگ امير محمد ابطحي
وبلاگ مسيح
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY