سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
فکر کنم این آخرین پستم تو سال 1385 باشه پس اول باید سال
نو رو تبریک بگم و برای همه آرزوی پیروزی و بهروزی کنم . ولی
راستش حال خوشی ندارم دقیقاً 2 روز قبل از سال نو تولدمه
یعنی 28 اسفند و شاید نزدیک بودن این دو تا تاریخ به هم زیادی
ناراحتم می کنه چون می بینم واقعاً یک سال بزرگتر میشم ولی
هنوز اونجایی که باید نیستم راستش خودمم خیلی خوب نمی
دونم باید کجا باشم و یا اصلاً چی می خوام فقط می دونم که
هر آدمی از بوجود آمدنش رسالتی داشته و داره که من هنوز
رسالته خودمو پیدا نکردم و این همون وقتیه که باز یادم میاد گم
شدم هرچند امسال به لطف خدا با شروع دوستی های
قشنگی داره به پایان میرسه ولی هنوز چیزی تغییر نکرده .
دوستان برام دعا کنید . دعا کنید بتونم خودمو پیدا کنم .
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت
هستی دوستدار همه است .
هستی نسبت به ما بی تفاوت نیست ، اما به ظاهر بی تفاوت می نماید ،
به این دلیل که ما بی تفاوتیم .
هستی آینه است ، خود ما را باز می تاباند . اگر به او فریاد کنیم به ما فریاد می کند
اگر برایش سرود سر دهیم سرود به ما باز می گردد ،
هر انچه ما انجام می دهیم به هزاران طریق بر می گردد ،
زیرا که از ابعاد بی شمار به ما باز می گردد ، از تمامی جنبه ها و زوایای هستی .
نوشته شده توسط سحر در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 3:40 موضوع | لینک ثابت
عجیبه خیلی عجیب همیشه اون وقت که فکر می کنی همه چیز داره درست میشه یه اتفاق تازه می افته و تازه می بینی چقدر از مرحله پرتی . امید چیزه خوبیه ولی امید به چی ؟ به روزهای تکراری که دارن پشت سر هم می گذرن ؟ شاید هم به روزهایی که آرزو داریم یه روزی بیان ؟ یه دوست خوب میگه هر کودکی که بدنیا میاد نشان دهنده اینه که خدا هنوز به انسان امیدواره . ای کاش خودمون همه به خودمون امیدوار بودیم .
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت
پروردگارا روان آفرینش بدرگاه تو گله مند است برای چه مرا بیافریدی ؟
چه کسی مرا کالبد هستی بخشید ؟
خشم و ستیز و چپاول و غارت و گستاخی و تجاوز همه جارا فرا گرفته ،
مرا جز تو پشت و پناهی نیست بنابراین نجات بخشی که بتواند مرا از این
تنگنا رهائی بخشد بمن نشان ده .
گاتها - یسناهات ۲۹ بند ۱
نوشته شده توسط سحر در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت
دلم می خواد بنویسم
بنویسم و باشم ولی راستش نمی دون از کی و کجا
چند وقتی بود که بد جوری قاطی کرده بودم ولی بعد طی یک اتفاق جالب که
قبلاً گفتم به خیلی از جوابام رسیدم و یه جورایی ذهنم آروم شده ،
حالا احساس می کنم ذهنم سفید شده راستش نمی تونم فکر کنم .
نمی دونم این خوبه یا بد ، نمی دونم باید چکار کنم ؟
دلم می خواد حالا که ذهنم سفید شده درست پرش کنم و این بار درست بنویسم
ولی واقعاً چه جوری ؟
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت
یک انسان می تواند آزاد باشد ، بی بزرگ بودن ،
اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد ، بی آزاد بودن .
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانه زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
فهرست اصلی
دوستان
وبلاگ پویا
وبلاگ شیخ نبوی
وبلاگ سلمان
وبلاگ علیرضای عزیز
وبلاگ امین خان (برادر سلمان)
وبلاگ ولدالعالم
وبلاگ سیاوش
وبلاگ دوست سلمان
وبلاگ طوفان
وبلاگ پاک
وبلاگ حسین .. چرا
وبلاگ مهدی عزیز
وبلاگ مهدي صدري
وبلاگ امید
وبلاگ اندیشه
وبلاگ شادی (دختر عموی سیاوش )
وبلاگ فاطمه مهربونم
وبلاگ بیژن
وبلاگ امير محمد ابطحي
وبلاگ مسيح
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY