تبليغاتX
آدم بزرگها ؟؟

آدم بزرگها ؟؟

شخصی و یاد داشت های روزانه


یه قصه خیلی قدیمی هست که حتما همه شنیدنش

قصه اینجوریه که ......

می گن اون قدیم قدیم ها یه روز پسر یه مرد پولدار گم شد

پدره بعد از کلی گشتن میده جارچی ها تو شهر اعلام کنن که هر کس اون

پسر رو پیدا کنه و قبل از شب به خونه برشگردونه صد درهم جایزه میگیره

از قضا دو مرد طمع کار پسره رو پیدا می کنن و به خودشون می گن :

 " خوب وقتی طرف حاضره برای اینکه پسرش امشب پیدا بشه صد درهم

بده حتما فردا حاضر میشه دویست درهم بده "

 برای همین پسرک رو نگه می دارن و فردا میرن پیش پدرش و میگن بفرمایید

این پسرتون حالا به ما دویست درهم بدید چون ما باعث شدیم پیدا بشه

  و دیگه بیرون نمونه

ولی پدره می گه من هیچ پولی به شما نمی دم

وقتی اون دو تا مرد با تعجب می پرسن چرا ؟؟

پدره می گه من می خواستم پسرم یاد نگیره که می تونه شب بیرون از خونه

بخوابه حالا که یاد گرفت و دید میشه شب بیرون از خونه خوابید و مشکلی

 هم براش پیش نمیاد دیگه چه فرقی می کنه یک شب یا هزار شب .....

*****

من نمی دونم شما از این قصه چی یاد گرفتید ولی من یادگرفتم آدم نباید یه

چیزهایی رو یاد بگیره چون اگر یاد گرفت بعدش  ممکنه یه اتفاقاتی بیوفته که

دیگه قابل کنترل نباشه مثل حرمت بین آدم ها که باید حفظ بشه چون اگر یاد

بگیریم حرمت بینمون رو بشکنیم دیگه شکستیمش و هیچ جوری درست

نمیشه....

مثل قهر کردن که هیچ وقت نباید اتفاق بیوفته چون اگر یاد بگیریم قهر کنیم

دیگه یاد گرفتیم بدون هم زندگی کنیم ....


پ ن : آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب

 




+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت19:32توسط سحر | |

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت


دوزخ از تیرگی بخت درون تو بُوَد

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت17:57توسط سحر | |

تا بوده و بوده دنیا پر از درد مشترک و حرف مشترک بوده

خیلی وقت ها دوست دارم حرفی رو بزنم که می بینم یکی خیلی وقت

 پیش قبل از من اون حرف رو به زیبا ترین شکل بیان کرده

انگار وقعا این دنیا پر از تکرار مکرراته و جالبیش اینه که انگار هیچ کس

 از گذشته ها درس نمی گیره

ما همگی اسرار داریم که خودمون تجربه کنیم
****
بر لبانم غنچه ی لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودی، نه سروری
 نه هم آوازی نه شوری
زندگی گوئی ز دنيا رخت بر بسته است
يا که خاک مرده روی شهر پاشيده است
اين چه آ ئينی؟ چه قانونی؟ چه تد بيری ا ست؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من ازاين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودی تازه می خواهم.
جنبشی، شوری، نشانی، نغمه ای، فرياد هايی تازه می جويم.
من به هر آيين و مسلک که کسی را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر . . .

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت3:26توسط سحر | |

وقتی درو پشت سرت بستم انگار تمام درهای دنیا به روی قلبم بسته شد 

دلم می خواست بشینم و زار زار گریه کنم

کاش می دونستی چقدر سخت بود که تو رو از خودم برونم و از دیدنت

محروم بشم

ولی ازت خواستم بری و تنها باشی

که زیر نگاه سنگین چشم های خسته من خورد نشی

که تیغ زبونم روح لطیفت رو پاره پاره نکنه که به قول خودت نیش زبونم مثل

مار دورت نپیچه

گاهی وقت ها باید تنها بود

باید بتونیم تو تنهایی خودمون رو پیدا کنیم

ازت خواستم بری تا بتونی خودت باشی 

تا بتونی تو تنهایی راهت رو انتخاب کنی

لطفا خود .... خود .... خودت باش .............

کاش می دونستی چقدر از این لحظه ها متنفرم از این لحظه هایی که پر از

حس تلخه نرسیدنه

کاش می دونستی که روز به شب نرسیده چقدر بی تاب گرفتن دست های

 گرم و مهربونت شدم  هرچند من هیچ وقت بی تو نیستم تو در رگ ها و

 نفسهای من زندگی می کنی

     ((  شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

                                          بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

      خالی از خود خواهی من برتر از آلایش تن

                                       من تو رو بالاتر از تن برتر از من دوست دارم ))


تو رو خدا به من نگو مغرور به من نگو سنگ دل به من نگو بی احساس

من منتظرم که برگردی ولی تو رو خدا اونجوری برنگرد

یه جوری برگرد که کشتی شکسته دل من بتونه تو ساحل آروم وجودت برای

همیشه پهلو بگیره

یه جوری برگرد که بازم مثل قدیما صدای خندهامون خوابو از فرشته ها بگیره

یه جوری برگرد که برای همیشه برگشته باشی


پ . ن :

   حال من خوبه اما تو باور نکن





+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت6:50توسط سحر | |

امروز باز هم یه تجربه بزرگ دیگه تو زندگی به دست آوردم

یه تجربه تلخ دیگه

باز هم یه سیلی محکم دیگه از روزگار خورد 

این یکی هم مثل خیلی از تجربه های قبلی سخت بود و دردناک

امروز با سرعت نور سقوط کردم

البته چند وقتی بود که می دونستم قراره اینجوری بشه ولی انگار داغ بودم و

نمی فهمیدم چی شده

ولی امروز باور کردم

باور کردم که یه بار دیگه شکست خوردم

اره . . .

امروز وقتی وسایلی رو که با کلی امید خریده بودم یکی یکی جمع کردم و گذاشتم

تو کارتون باور کردم

باور کردم که شرکت کوچولویی که یک سال و اندی پیش با هزاران آرزو تاسیس کرده بودم

و امیدوارم بودم که برام پلی باشه برای رسیدن به پیروزی و موفقیت

ورشکست شد

شاید باید اینجوری بگم

من ورشکسته شدم


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت0:14توسط سحر | |

کاش می تونستی درک کنی چی می گم ؟؟؟

من که از تو چیز زیادی نمی خوام فقط می خوام پشتم باشی البته به

عنوان یه پشتیبان به عنوان یه تکیه گاه

چرا پشت من غایم می شی ؟؟؟

امروز بیشتر از همیشه احساس تنهایی کردم .......

اگر می خوای بری برو ....

من بدرقه کننده خوبی هستم .....

پ ن : مطمئن باش و برو   ضربه ات کاری بود


+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت0:3توسط سحر | |

این روزها دارم کار سختی انجام می دم ....

در کمال ناامیدی دارم تمام هدف هام رو با تمام توانم دنبال می کنم

کی می دونه شاید سورپرایز شدم

شاید جواب گرفتم .....

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت1:0توسط سحر | |

آرزو کردم برایت

خوب دیدن

خوب بودن

خوب ماندن را

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت21:26توسط سحر | |

گفت : (( میگن کشتی وقتی تو ساحله آرامش داره ولی کشتی رو برای

آرامش نساختن ))

گفتم : من که کشتی نیستم ....

گفت : آدمی و از کشتی خیلی بالاتر و با ارزش تر ....

گفتم : قبول که کشتی رو برای آرامش نساختن قبول که کشتی باید دل به

دریا بزنه ولی کشتی می دونه هدفش کجاست و هر از چند گاهی هم تو بندر

به آرامش می رسه مگه نه ؟؟

گفت : تا به تلاتم نیفتی معنی آرامش رو که نمی فهمی .....

گفتم : من خیلی وقته تو تلاتمم ....

خندید و گفت : نیاموختی .....

گفتم : چیرو ؟؟؟؟

گفت : ره رو گر صد هنر دارد توکل بایدش  ........

گوشی رو که گذاشتم به این فکر می کردم که توکل یعنی چی ؟؟؟

یعنی من باید هیچ کاری نکنم ؟؟؟

یعنی فقط باید دعا کنم ؟؟؟

باید تلاش خودم و بکنم و توکل داشته باشم که درست بشه ؟؟؟

اصلا باید تلاش کنم یا نه ؟؟؟

اصلا این هدف درسته ؟؟؟

بازم صداهای تو سرم شروع کردن به بحث کردن یکی ثابت می کنه درسته.....

یکی میگه غلطه....... یکی از مشکلات راه میگه ........

یکی از شیرینی رسیدن ...... یکی از واقعیت می گه ......  یکی از رویا

پ ن :

فکر کنم دیونه شدم یا اگر نشدم به زودی میشم ......

این روزها چقدر دلم می خواد گریه کنم و یکی باشه که بهم بگه چته ......




+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت3:15توسط سحر | |


چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من


انگار که نیستی


چو هستی خوش باش 


+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت17:6توسط سحر | |